دخترانه

ناموجود_ موجود...

...

موقع شنا وقتی آدم خودش را در آب استخر معلق می‌کند، غوغایی در سکوت برپاست که بسیار اغواگر است. گاهی آدم را هوشمندانه اغفال می‌کند برای ماندن در همان وضعیت برای همیشه، و گاهی ناخودآگاه فراموش می‌کنی خودت را... به خودت که می‌آیی می‌بینی حباب هواست که از دهانت خارج می‌شود و تو داری دست و پا می‌زنی...

خواستم بگم همچین وضعیتی دارم این روزها... بین خاطراتم معلقم و از این تعلیق لذت می‌برم. اما عاقبتش را نمی‌دانم!

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

تن ها یی

خواستم بگویم دلتنگم...

به هیچ کس نمیشد گفت، آمدم اینجا نوشتم.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

!

اینجوری ها

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

در ستایشِ دادن...

مثل سیگار کشیدنِ دوباره می‌ماند، بعد از تَرک، بعد از این که با خودت گفته باشی دیگر لب به سیگار نمی‌زنم. من؟ سیگاری نیستم. نبوده‌ام هیچ‌وقت. فقط حدس می‌زنم مثل سیگارکشیدنِ دوباره می‌مانَد، بعد از تَرک، بعد از ماه‌ها. یک‌جورهایی حق مسلم خودت می‌دانی، حق هم شاید نه، نمی‌دانم، می‌دانی همین است که هست، و گریزی نیست. تلاش بیهوده موقوف. تن می‌دهی به دودِ لاکردار. حالش را می‌بری و چشم‌هایت هم، بله، گاهی.

وقت‌هایی مثل امشب، دلم می‌خواهد این اس‌ام‌اس آخری را نخوانم دیگر. حدس می‌زنم تویش چی نوشته شده. دلم می‌خواست می‌شد حدس نزنم. نمی‌شود. مرد همان «سیگار»ی‌ست که بود. توقع بی‌جا دارم از خودم، از او. تن داده‌ام. قبول. حالش را می‌بَرَم؟ نمی‌دانم. می‌برم گاهی. یک‌وقت‌هایی هم روز ازنو روزی از نو. گاهی مثل امشب، روز از نو، بی‌روزی، بی‌هوا، بی‌همه‌چیز.

یکی هم باید بردارد برایم نویسد تن دادن نیست الاغ، تن دادن نیست این. دل دادن است.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

کلام آخر

برای متولدین 1 فروردین شروع هر سال جدید توام با شروع دیگری‌ست...

اینجا مینویسم تا امسال را یادم بماند، سال بدی بود از جهتی و خوب بود از جهتی... هرچند بدی‌هایش خیلی بیشتر می‌چربد...

یادم بماند که امسال دلم شکست، زیاد شکست... زیاد اشک ریختم بی‌آنکه کسی بفهمد... زیاد دلم به حال خودم سوخت...

یادم بماند که دل شکسته‌ام را جایی بند نزنم که اعتباری به بند زدن نیست. یادم بماند که اشک‌هایم زلالند... بی‌جهت هدرشان ندهم...

یادم بماند که خودم را دوست داشته باشم.

تولدتان مبارک "بانو"

بعد نوشت: 30 عدد سنگینیه... خیلی سنگین...

بعدتر نوشت: شنیدین میگن "توبه گرگ مرگه"... راست گفتن. من تائید می کنم.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

درمان گر

روح آدم‌ها هم مثل جسم‌شان رشد می‌کند، بالغ می‌شود، درد می‌کشد، می‌شکند... تو اون روزایی که روح‌م درد داشت و بر اساس غریزه دنبال التیام دادنش بودم هیچ چیز نبود جز التیام موقت، جز مسکن

اعتراف می‌کنم بارها به مضر بودنش فکر کردم اما فکر دوباره درد کشیدن، حس خلسه‌گی، حس راحتی و شادی بعدش پاهامو سست می‌کرد و هر بار برا خودم دلیل می‌آوردم

گذشت و گذشت اما خیلی نه...، طولانی بود به خاطر دردهاش و زود گذشت به خاطر خوبی‌هاش

یعد یک‌روز بعد خلسه‌گی، انگار که پدرت برای اولین بار از بوی دهانت بفهمد که سیگار کشیدی یا تو جیب لباست یه پودر سفید و سرنگ پیدا کنه، انگار که از خونه بیرون بندازنت، که جایی برای رفتن نداشته باشی که به جوی آب فکر کنی برای خوابیدن برای همه روزها و شب‌های بعد از این... دیدم که دارم معتاد می‌شم بی انکه بفهمم...

من همیشه از این انگ... از معتاد شدن، از جوی آب وحشت داشتم و دارم

همانجا تصمیم گرفتم ترک کنم...حتی فکر کردن بهش درد داشت... اما حالا در حال ترک‌م. در خلسه‌ام...

پ‌ن: تو برای من آن مسکن بودی (حالا با هر اعرابی بخوانی به فتح ک یا به کسر ک یا هر چه)

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

برداشت بد نکنید...

اینکه به کسی بگویم "دلم برایت تنگ شده" بد است... بگویم "هوس آغوش دارم که دلم می خواهد در آغوشش غرق شوم که بوسه بارانش کنم که لب ببوسم" بد است گناه است حتی فکر کردن به اینها عیب است اصلا یعنی چه که من دختر هوس اینها را دارم!!!

اینها همیشه برای منِ دختر عیب بوده. آنقدر گفتند که باورمان شد که خواستن هر کدام از اینها اشکال دارد و من حتما مریضم...

بیچاره دلِ ما که دل نیست...

برایم دعا کنید...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

تجربه

دوست دارم از حس جدیدم بنویسم بگویم...اما انگار کسی می گوید "سکوت کن"

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

ما...

ما آدم‌های تن‌ها....

پ ن1: نمی‌دانم ریشه کلمه تن‌ها چیست اما وقتی کسی تن‌هاست چطور بنویسد تن‌ها وقتی در ظاهر جمع تن است...

پ ن2: گیجم...

 

بعد نوشت: یک وقتهایی کلی حرف داری. هرجا سرک میکشی کسی نیست... نه که نباشد.. هستند مثل همین حالا که همه رفقا گوشه صفحه ات آنلاینند... اما انگار این حرفا برای نزدن هستند... باید خفه شد!

بعدتر نوشت: یک حالی دارم مثل کسی که میخواد داد بزنه اما خودش جلو دهنشو میگیره که نفهمن داد میزنی... بعد بدون صدا داد میزنی و اشک میریزی و سر میکوبی به دیوار...از اتاق کناری صدا میاد که چی میکوبی به دیوار این وقت شب... بعد میری زیر میزت کز میکنی و اشک میریزی تا خود صبح...

فردا صبحش رفیق شفیقت معصومه که به تازگی عزیزی را از دست داده و میدانی او هم از این دسته حال و هواها دارد لابد فکر میکند تو دیگر چه مرگت است و آتنا را که میبینی که نه عزیزی از دست داده و مسائل چون تویی را دارد را فکر میکنی چرا بیصدا داد میزند و محمد را که خودش هم فریاد دارد ولی نمیفهمد جنس حرفهای یک دختر را...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

بی دل

هی این دلت می ترقد... می ترقد...

بعد تو مدام نقش بازی کن، مصنوعی باش... دیگران هم همین طور...

اما چیزی که حقیقت دارد این دل است که دیگر دل نیست!

همین.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

کابوس در بیداری

مدتهاست عشق بازی نکرده ام، با صدای بلند نخندیده ام یا حتی اشک نریخته ام، مدتهاست به عمق چشمهای کسی نگاه نکرده ام...

فقط و فقط روزمرگی می کنم...

یک کسی بیاید به رسم فیلمها بزند توی گوشم ببینم خوابم یا بیدار، نه ببینم اصن زنده ام!

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

D:

قابل توجه رفیق قدیمی...

بدینوسیله گواهی میشود صاحب بلاگ مشکل خاصی ندارد.

امضا: پزشک مربوطه

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

آنم آرزوست

دلم یک رفیق 20 می خواد که به محیط و مساحت و حجمم کاری نداشته باشه مثل خودم کله خر باشه. بعد یکروز بگه بیا بریم سفر... بگم کجا؟ بگه نمیدونم حالا بریم... بعد بریم.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

بی کلام

این غصه‌ی بی‌انتها، گفتن ندارد که! 
این گریه‌‌های بی‌صدا، گفتن ندارد که!

این شعرهای خسته‌ و مغشوش و تکراری 
این دردهای بی‌دوا، گفتن ندارد که!

این که دلم تنگ کسی بود و... هنوزم هست
یک حس بی‌آب و هوا، گفتن ندارد که!

شب، تیک-تاک استخوان‌های نفس‌گیرت
شرح فضایی مرگ‌زا، گفتن ندارد که!

وقتی که راهی جز گذشتن نیست، باور کن!
یک مشت حرفِ‌ بی‌هجا، گفتن ندارد که!

نگذاشت این پاییز را هم عاشقش باشم 
این تا ابد اسفندها، گفتن ندارد که!

سرد است، تخت و میز و بشقاب و... 
زمین سرد است

تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!! 
آقا! شما را دوست... 
نه! 
دیگر ندارم من
من، تو... شکس‌-تن‌های ما گفتن ندارد که!

سال هزار و سیصد و هشتاد و... هر چه بود
تقویم‌های پر عزا، گفتن ندارد که!

سخت است رفتن، کندن از "جان" و "دل"ت سخت است
آن گریه‌ها و شانه‌ها... 
گفتن ندارد که!

دیگر نپرس از من کجا، کِی زنده‌گی گم شد
یک مرگِ بی‌چون و چرا گفتن ندارد که!

فاطمه شمس

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

...

زنی تنهایی اش را گریه می کند

مردی گریه اش را تنهایی می کند.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

فراموشی م آرزوست

این جمله را عزیزترین دوستم برایم فرستاده (سلام معصومه)

پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند که روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

عوضی

قضیه شده شبیه همه فیلمهایی که تا بحال صدبار دیده ایم، آنجا که شخصیت فیلم گیج شده یا نمی فهمد یا خودش را به نفهمیدن زده بعد نفر دومی پیدا می شود و یک سیلی نثار شماره یک می کند در همین لحظه بدون هیچ دعوایی مسئله حل می شود و شخصیت گیج و نفهم هم از گیجی در می آید و همه چی را می فهمد... منتها من خودم هم نمی دانستم چه م شده و در ضمن کسی هم نبود سیلی بزند در نتیجه خودم به خودم سیلی زدم  اما من بعد از خوردن آن سیلی معروف نه دست گذاشتم روی صورتم و مبهوت به نوازنده زل زدم و نه بغض کردم و رفتم جایی تا حالم خوش شود و بعد برگردم دست آن مهربان را ببوسم. فقط گنگ به خود نوازنده م خیره شدم نه گیج بودم نه مبهوت پس یکی دیگر نواختم... فایده نداشت بعدی و بعدی و بعدی .... را خوردم اما اصلا انگار نه انگار... تا بالاخره خود نوازنده ام از نا رفت. اما من هنوز دارم همین طور بهش نگاه می کنم، عوضی.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

مطالبات...

پول می خواهم.... پول_زیاد

 

 

پ ن: I`m fine, but I`m not happy

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

تا....

آمده‌ام اینجا... با دید یک خواننده. بلاگ را می‌خوانم چه تلخ است این نوشته‌ها... دهانم تلخ می‌شود حتا تلخ‌تر از نوشته‌ها... اصلا همه‌ش فقط چ...س ناله‌ست... فقط انرژی منفی ست که به خواننده منتقل می‌شود. از همه‌تان عذرخواهی می‌کنم و اعلام می‌کنم تا اطلاع ثانوی، تا احیا شوم، اینجا تعطیل است. منتظرم نمانید...

همه‌تان را دوست دارم

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

...

توی این مملکت هرکی هرچی... توی این دنیای بزرگ_کوچک_رنگارنگ... یک وقتهایی یک جاهایی را باید بگذارند برای اینکه آدم به پیله خودش بخزد بی آنکه کسی توضیحی بخواهد... بعد بماند و بماند و بماند تا به وقتش پیله را کنار بزند و پروانه وار بیرون بزند...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

رشد

این روزها دارم پوست می اندازم انگار قرار است آدم جدیدی شوم....

نمی دانم این خوب است یا بد...

گیجم... می فهمید؟

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

اندر احوالات من

1- جا دارد در ابتدا از همه عزیزانی که در خصوص پست قبل ابراز نگرانی کرده و احوال پرس اینجانب بوده کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم و از راه دور با حفظ موازین شرعی ببوسمشان!

2- کلاسم تمام شد. چند روزیست عصرها خانه ام و استراحت می کنم تا برای دوره جدیدم انرژی کافی ذخیره کنم. روز آخر از بچه ها خواستم انتقادات و پیشنهادات شون رو برام بنویسند. تعاریفشان که بماند اما آنچه اکثرشان به آن اشاره کرده بودند اخلاق و رفتار تندم سر کلاس بود.

یکی شان نوشته بود: روزهای اول می گفتم این چه گند اخلاقیه! ماه اول که تمام شد به خودم فحش می دادم که خب آخه مگه مجبوری بیای همچین کلاسی! ماه دوم گفتم تا آخر همین ماه میام. ماه سوم گفتم خب کم کم عادت می کنم. ماه چهارم عادت کردم. ماه پنجم عاشقتون شدم و این عاشقی گذشت تا 9 ماه کلاس تمام شد.

روز آخری مگر می رفتند! به زور از کلاس بیرونشان کردم!

3- شنیده اید که "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی". نخیر عزیزان قصر سفر نکرده ام اما قرار است برای ماموریت بروم و از آنجا که ماموریت با سفر فرق دارد مطمئناً پخته نمی شوم. می سوزم آن هم در این هوا در اهواز...

دوستم می گوید کرم برنزه با خودتت ببر تا یک تیر و دو نشان شود!

4- این روزها ذهنم شلوغ حضور و عدم حضورت است. دعا کنم باشی یا نباشی؟! 

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

خط و نشان

همینطور دست به کمر جلوی میزم ایستاده و نگاهم میکند. اصلا به روی خودم نمیارم و خودمو مشغول میکنم که مثلا متوجه تو نیستم! وقتی خسته میشود گلویی صاف میکند و میگوید شما بفرمایید چرا جواب تلفن های منو نمیدین؟

نگاهش میکنم و میگم هربار زنگ زدین خواب بودم امید دارم این رو بفهمه که یعنی همیشه مزاحمی! بعد میگوید خب چرا بعدش زنگ نزدی؟ نگاه تندی بهش میکنم و میگم چرا باید زنگ بزنم!؟ شما اصلا چکار داشتی که مثلا از 6.5 صبح که خواب بودم تا ساعت 8 که رسیدم شرکت 5دفعه زنگ زدی!؟ میگوید میخواستم حالتان را بپرسم!. تقریبا با صدای بلند میگویم حال من همیشه خوب است لازم نیست شما وقت و هزینه خودتان را برای حال من بگذارید. با وقاحت تمام میگوید کمی عصبی نیستید؟ در جا بلند میشوم و میگویم نه آقا عصبی نیستم اگر هم شدم به خاطر مزاحمتهای شما بوده. دیگه با من تماس نگیرید و الا یا من از این شرکت میرم یا شما مجبورید اینجا رو ترک کنید.

پ ن: سر حرفم هم هستم.

پ ن2: این آدم به اندازه کافی احمق هست که بترسم ممکنه گاهی به گزینه اسیدپاشی فکر کنه!

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

نیست ان

نیستم نیستی نیست...

.

.

.

نیست.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد