دخترانه

ناموجود_ موجود...

...

دلم نگران دلت است... که نشکسته باشد که ترک برنداشته باشد.

سیلی ای که زدم را به حساب رفاقتم بگذار رفیق!

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

...

این مطلب زیبا را آقای شعبانعلی عزیز در قالب متمم برایمان فرستاده‌اند. شما هم عضو شوید و لذت ببرید.

مهم نیست که شهر است یا شغل است یا دوست

اگر در ترک آن تردید داری

هرگز آن را ترک نکن

اما اگر یقین کردی که میخواهی ترکش کنی

این کار را هرگز آرام انجام نده

تار و پود محکم‌ترین طناب هم، با یک ضربه محکم از هم گسسته می‌شود

اما با هزار ضربه‌ی آرام، طناب می‌ماند و آنچه فرسوده می‌شود، روح و جان توست

مراقب خاطراتت باش

به همان اندازه که هنگام ماندن، خاطرات شیرین در غبار تلخی‌ها گم می‌شوند

پس از رفتن، غبار تلخی فرو می‌نشیند و خاطرات شیرین، تو را به پشیمانی وسوسه می‌کنند

پشیمانی و بازگشت به سوی چیزی که برای همیشه ترکش کرده‌ای

چیزی جز نفرین و شومی نیست

اما بگذار باز هم بگویم: اگر در ترک آن تردید داری، هرگز آن را ترک نکن…”

پ ن: فقط برای دلت زندگی کن.

همین...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

برای آینده

امروز برایم نامه آمد. نامه ای که چند سال پیش از طریق این سایت برای خودم نوشتم. هم خوشحال بودم  هم متعجب که اون موقع چه دغدغه هایی داشتم...

و البته افسوس که ای کاش دغدغه های بهتر و مفیدتری میداشتم...

امروز هم برای خودم نامه نوشتم برای 10 سال آینده...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

زندگی خطی

هر شب تنهایی...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

محمد

برایم دعا کن...، به نامِ نامت برایم دعا کن.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

float

قطار اولین تکان‌ها را که به خودش می‌دهد، به گوشی نگاه می‌کنم و انگار منتظرم smsی بیاید که سواری عزیزم؟ بعد من بگویم اوهوم! بعد از همسفرام بپرسد و وقتی خیالش راحت شد بگه بخواب که فردا پیش خودمی...!

از ایستگاه که بیرون می‌ایم دو چشم مهربان منتظرم باشند و البته آغوشی که الزاما باز نشوند به طبع شرایط... بعد دستم را بگذارم توی دستهایش که مطمئن‌ترین است، آن‌وقت دیگر نه دستم بلرزد و نه پایم بلغزد! چرا که او هست...

...

این‌روزها زیاد خاطره بازی می‌کنم، خیلی بیشتر از گذشته. اما خیالت راحت مهربان، به قولم وفادارم چون "تو" مقابلم ایستاده‌ای برای همیشه...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

همهمه

هوای این شهر آدمِ تنها را خفه می‌کند!

دلم خوش است که زیر آسمان همین شهری...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

بی تعارف

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی...، سخت میگذرد!

چرا نیستی!؟

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

...

... که شهر بی تو مرا حبس میشود...

مهربانم... هنوز نبودنت، نشنیدنت، نخواندنت برایم عادت نشده، نمیشود، نخواهد شد!

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

.!

جانانِ من بی دل م کردی...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

جان سخت

ما را نبود گمان سخت جانی مان، اینچنین....

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

بهار می آید...

یادم رفته است
چطور حرف‌مان شد
چه کسی, چه کسی را ترک کرد
دوستت دارم

تو موی بلند دوست داشتی
موهای من کوتاه بود

کتری پا به پای اخبار قل‌قل می‌کند
بهار
چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهم کرد


سارا محمدی اردهالی

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

جهت اطلاع...

دلی که نغمه‌ی ناقوس معبد تو شنید

چو کودکان ز پی ِ بانگ هر جرس نرود

ه.الف.سایه

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

تلخ ماند

امروز آسمان هم همراه من گریست، بی امان...

ترافیک ناتمام خیابانهای شهر، دیشب کجا بود!؟

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

 

کمی بخند...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

...

آغوشِ گرمِ مردی را می‌خواهم... بی‌آنکه دستش بین پاهایم بدود...

همین!

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

و سکوت را با من تنها بگذارید...

خیلی حرف است که بعد عبور از مرز 30 سالگی هنوز مشغول جنگیدن باشی بر سر عقایدت...

معصومه می گوید رشد کردن درد دارد... پس باید درد کشید.

درد دارم، خسته ام.

پ ن:میخواهم مدتی را در سکوت باشم. ببخشید که تلفن هایتان را جواب نمیدهم.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

آفتاب

پسرها با دوستی همان برخوردی را دارند که با خورشید دارند: وجودش را انکار نمی‌کنند از تابش‌اش بیشترین لذت را می‌برند، اما مستقیم نگاهش نمی‌کنند...!

هزار خورشید تابان-خالد حسینی

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :

...

موقع شنا وقتی آدم خودش را در آب استخر معلق می‌کند، غوغایی در سکوت برپاست که بسیار اغواگر است. گاهی آدم را هوشمندانه اغفال می‌کند برای ماندن در همان وضعیت برای همیشه، و گاهی ناخودآگاه فراموش می‌کنی خودت را... به خودت که می‌آیی می‌بینی حباب هواست که از دهانت خارج می‌شود و تو داری دست و پا می‌زنی...

خواستم بگم همچین وضعیتی دارم این روزها... بین خاطراتم معلقم و از این تعلیق لذت می‌برم. اما عاقبتش را نمی‌دانم!

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

تن ها یی

خواستم بگویم دلتنگم...

به هیچ کس نمیشد گفت، آمدم اینجا نوشتم.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

!

اینجوری ها

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

در ستایشِ دادن...

مثل سیگار کشیدنِ دوباره می‌ماند، بعد از تَرک، بعد از این که با خودت گفته باشی دیگر لب به سیگار نمی‌زنم. من؟ سیگاری نیستم. نبوده‌ام هیچ‌وقت. فقط حدس می‌زنم مثل سیگارکشیدنِ دوباره می‌مانَد، بعد از تَرک، بعد از ماه‌ها. یک‌جورهایی حق مسلم خودت می‌دانی، حق هم شاید نه، نمی‌دانم، می‌دانی همین است که هست، و گریزی نیست. تلاش بیهوده موقوف. تن می‌دهی به دودِ لاکردار. حالش را می‌بری و چشم‌هایت هم، بله، گاهی.

وقت‌هایی مثل امشب، دلم می‌خواهد این اس‌ام‌اس آخری را نخوانم دیگر. حدس می‌زنم تویش چی نوشته شده. دلم می‌خواست می‌شد حدس نزنم. نمی‌شود. مرد همان «سیگار»ی‌ست که بود. توقع بی‌جا دارم از خودم، از او. تن داده‌ام. قبول. حالش را می‌بَرَم؟ نمی‌دانم. می‌برم گاهی. یک‌وقت‌هایی هم روز ازنو روزی از نو. گاهی مثل امشب، روز از نو، بی‌روزی، بی‌هوا، بی‌همه‌چیز.

یکی هم باید بردارد برایم نویسد تن دادن نیست الاغ، تن دادن نیست این. دل دادن است.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

کلام آخر

برای متولدین 1 فروردین شروع هر سال جدید توام با شروع دیگری‌ست...

اینجا مینویسم تا امسال را یادم بماند، سال بدی بود از جهتی و خوب بود از جهتی... هرچند بدی‌هایش خیلی بیشتر می‌چربد...

یادم بماند که امسال دلم شکست، زیاد شکست... زیاد اشک ریختم بی‌آنکه کسی بفهمد... زیاد دلم به حال خودم سوخت...

یادم بماند که دل شکسته‌ام را جایی بند نزنم که اعتباری به بند زدن نیست. یادم بماند که اشک‌هایم زلالند... بی‌جهت هدرشان ندهم...

یادم بماند که خودم را دوست داشته باشم.

تولدتان مبارک "بانو"

بعد نوشت: 30 عدد سنگینیه... خیلی سنگین...

بعدتر نوشت: شنیدین میگن "توبه گرگ مرگه"... راست گفتن. من تائید می کنم.

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

درمان گر

روح آدم‌ها هم مثل جسم‌شان رشد می‌کند، بالغ می‌شود، درد می‌کشد، می‌شکند... تو اون روزایی که روح‌م درد داشت و بر اساس غریزه دنبال التیام دادنش بودم هیچ چیز نبود جز التیام موقت، جز مسکن

اعتراف می‌کنم بارها به مضر بودنش فکر کردم اما فکر دوباره درد کشیدن، حس خلسه‌گی، حس راحتی و شادی بعدش پاهامو سست می‌کرد و هر بار برا خودم دلیل می‌آوردم

گذشت و گذشت اما خیلی نه...، طولانی بود به خاطر دردهاش و زود گذشت به خاطر خوبی‌هاش

یعد یک‌روز بعد خلسه‌گی، انگار که پدرت برای اولین بار از بوی دهانت بفهمد که سیگار کشیدی یا تو جیب لباست یه پودر سفید و سرنگ پیدا کنه، انگار که از خونه بیرون بندازنت، که جایی برای رفتن نداشته باشی که به جوی آب فکر کنی برای خوابیدن برای همه روزها و شب‌های بعد از این... دیدم که دارم معتاد می‌شم بی انکه بفهمم...

من همیشه از این انگ... از معتاد شدن، از جوی آب وحشت داشتم و دارم

همانجا تصمیم گرفتم ترک کنم...حتی فکر کردن بهش درد داشت... اما حالا در حال ترک‌م. در خلسه‌ام...

پ‌ن: تو برای من آن مسکن بودی (حالا با هر اعرابی بخوانی به فتح ک یا به کسر ک یا هر چه)

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

برداشت بد نکنید...

اینکه به کسی بگویم "دلم برایت تنگ شده" بد است... بگویم "هوس آغوش دارم که دلم می خواهد در آغوشش غرق شوم که بوسه بارانش کنم که لب ببوسم" بد است گناه است حتی فکر کردن به اینها عیب است اصلا یعنی چه که من دختر هوس اینها را دارم!!!

اینها همیشه برای منِ دختر عیب بوده. آنقدر گفتند که باورمان شد که خواستن هر کدام از اینها اشکال دارد و من حتما مریضم...

بیچاره دلِ ما که دل نیست...

برایم دعا کنید...

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد