ما...
ما آدمهای تنها....
پ ن1: نمیدانم ریشه کلمه تنها چیست اما وقتی کسی تنهاست چطور بنویسد تنها وقتی در ظاهر جمع تن است...
پ ن2: گیجم...
بعد نوشت: یک وقتهایی کلی حرف داری. هرجا سرک میکشی کسی نیست... نه که نباشد.. هستند مثل همین حالا که همه رفقا گوشه صفحه ات آنلاینند... اما انگار این حرفا برای نزدن هستند... باید خفه شد!
بعدتر نوشت: یک حالی دارم مثل کسی که میخواد داد بزنه اما خودش جلو دهنشو میگیره که نفهمن داد میزنی... بعد بدون صدا داد میزنی و اشک میریزی و سر میکوبی به دیوار...از اتاق کناری صدا میاد که چی میکوبی به دیوار این وقت شب... بعد میری زیر میزت کز میکنی و اشک میریزی تا خود صبح...
فردا صبحش رفیق شفیقت معصومه که به تازگی عزیزی را از دست داده و میدانی او هم از این دسته حال و هواها دارد لابد فکر میکند تو دیگر چه مرگت است و آتنا را که میبینی که نه عزیزی از دست داده و مسائل چون تویی را دارد را فکر میکنی چرا بیصدا داد میزند و محمد را که خودش هم فریاد دارد ولی نمیفهمد جنس حرفهای یک دختر را...
بی دل
هی این دلت می ترقد... می ترقد...
بعد تو مدام نقش بازی کن، مصنوعی باش... دیگران هم همین طور...
اما چیزی که حقیقت دارد این دل است که دیگر دل نیست!
همین.
کابوس در بیداری
مدتهاست عشق بازی نکرده ام، با صدای بلند نخندیده ام یا حتی اشک نریخته ام، مدتهاست به عمق چشمهای کسی نگاه نکرده ام...
فقط و فقط روزمرگی می کنم...
یک کسی بیاید به رسم فیلمها بزند توی گوشم ببینم خوابم یا بیدار، نه ببینم اصن زنده ام!
D:
قابل توجه رفیق قدیمی...
بدینوسیله گواهی میشود صاحب بلاگ مشکل خاصی ندارد.
امضا: پزشک مربوطه
آنم آرزوست
دلم یک رفیق 20 می خواد که به محیط و مساحت و حجمم کاری نداشته باشه مثل خودم کله خر باشه. بعد یکروز بگه بیا بریم سفر... بگم کجا؟ بگه نمیدونم حالا بریم... بعد بریم.
بی کلام
این غصهی بیانتها، گفتن ندارد که!
این گریههای بیصدا، گفتن ندارد که!
این شعرهای خسته و مغشوش و تکراری
این دردهای بیدوا، گفتن ندارد که!
این که دلم تنگ کسی بود و... هنوزم هست
یک حس بیآب و هوا، گفتن ندارد که!
شب، تیک-تاک استخوانهای نفسگیرت
شرح فضایی مرگزا، گفتن ندارد که!
وقتی که راهی جز گذشتن نیست، باور کن!
یک مشت حرفِ بیهجا، گفتن ندارد که!
نگذاشت این پاییز را هم عاشقش باشم
این تا ابد اسفندها، گفتن ندارد که!
سرد است، تخت و میز و بشقاب و...
زمین سرد است
تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!!
آقا! شما را دوست...
نه!
دیگر ندارم من
من، تو... شکس-تنهای ما گفتن ندارد که!
سال هزار و سیصد و هشتاد و... هر چه بود
تقویمهای پر عزا، گفتن ندارد که!
سخت است رفتن، کندن از "جان" و "دل"ت سخت است
آن گریهها و شانهها...
گفتن ندارد که!
دیگر نپرس از من کجا، کِی زندهگی گم شد
یک مرگِ بیچون و چرا گفتن ندارد که!
فاطمه شمس
...
زنی تنهایی اش را گریه می کند
مردی گریه اش را تنهایی می کند.
فراموشی م آرزوست
این جمله را عزیزترین دوستم برایم فرستاده (سلام معصومه)
پروانه گاهی فراموش میکند که زمانی کرم بوده است و کرم نمیداند که روزی به پروانهای زیبا بدل خواهد شد...
عوضی
قضیه شده شبیه همه فیلمهایی که تا بحال صدبار دیده ایم، آنجا که شخصیت فیلم گیج شده یا نمی فهمد یا خودش را به نفهمیدن زده بعد نفر دومی پیدا می شود و یک سیلی نثار شماره یک می کند در همین لحظه بدون هیچ دعوایی مسئله حل می شود و شخصیت گیج و نفهم هم از گیجی در می آید و همه چی را می فهمد... منتها من خودم هم نمی دانستم چه م شده و در ضمن کسی هم نبود سیلی بزند در نتیجه خودم به خودم سیلی زدم اما من بعد از خوردن آن سیلی معروف نه دست گذاشتم روی صورتم و مبهوت به نوازنده زل زدم و نه بغض کردم و رفتم جایی تا حالم خوش شود و بعد برگردم دست آن مهربان را ببوسم. فقط گنگ به خود نوازنده م خیره شدم نه گیج بودم نه مبهوت پس یکی دیگر نواختم... فایده نداشت بعدی و بعدی و بعدی .... را خوردم اما اصلا انگار نه انگار... تا بالاخره خود نوازنده ام از نا رفت. اما من هنوز دارم همین طور بهش نگاه می کنم، عوضی.
مطالبات...
پول می خواهم.... پول_زیاد
پ ن: I`m fine, but I`m not happy
تا....
آمدهام اینجا... با دید یک خواننده. بلاگ را میخوانم چه تلخ است این نوشتهها... دهانم تلخ میشود حتا تلختر از نوشتهها... اصلا همهش فقط چ...س نالهست... فقط انرژی منفی ست که به خواننده منتقل میشود. از همهتان عذرخواهی میکنم و اعلام میکنم تا اطلاع ثانوی، تا احیا شوم، اینجا تعطیل است. منتظرم نمانید...
همهتان را دوست دارم
...
توی این مملکت هرکی هرچی... توی این دنیای بزرگ_کوچک_رنگارنگ... یک وقتهایی یک جاهایی را باید بگذارند برای اینکه آدم به پیله خودش بخزد بی آنکه کسی توضیحی بخواهد... بعد بماند و بماند و بماند تا به وقتش پیله را کنار بزند و پروانه وار بیرون بزند...
رشد
این روزها دارم پوست می اندازم انگار قرار است آدم جدیدی شوم....
نمی دانم این خوب است یا بد...
گیجم... می فهمید؟
اندر احوالات من
1- جا دارد در ابتدا از همه عزیزانی که در خصوص پست قبل ابراز نگرانی کرده و احوال پرس اینجانب بوده کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم و از راه دور با حفظ موازین شرعی ببوسمشان!
2- کلاسم تمام شد. چند روزیست عصرها خانه ام و استراحت می کنم تا برای دوره جدیدم انرژی کافی ذخیره کنم. روز آخر از بچه ها خواستم انتقادات و پیشنهادات شون رو برام بنویسند. تعاریفشان که بماند اما آنچه اکثرشان به آن اشاره کرده بودند اخلاق و رفتار تندم سر کلاس بود.
یکی شان نوشته بود: روزهای اول می گفتم این چه گند اخلاقیه! ماه اول که تمام شد به خودم فحش می دادم که خب آخه مگه مجبوری بیای همچین کلاسی! ماه دوم گفتم تا آخر همین ماه میام. ماه سوم گفتم خب کم کم عادت می کنم. ماه چهارم عادت کردم. ماه پنجم عاشقتون شدم و این عاشقی گذشت تا 9 ماه کلاس تمام شد.
روز آخری مگر می رفتند! به زور از کلاس بیرونشان کردم!
3- شنیده اید که "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی". نخیر عزیزان قصر سفر نکرده ام اما قرار است برای ماموریت بروم و از آنجا که ماموریت با سفر فرق دارد مطمئناً پخته نمی شوم. می سوزم آن هم در این هوا در اهواز...
دوستم می گوید کرم برنزه با خودتت ببر تا یک تیر و دو نشان شود!
4- این روزها ذهنم شلوغ حضور و عدم حضورت است. دعا کنم باشی یا نباشی؟!
خط و نشان
همینطور دست به کمر جلوی میزم ایستاده و نگاهم میکند. اصلا به روی خودم نمیارم و خودمو مشغول میکنم که مثلا متوجه تو نیستم! وقتی خسته میشود گلویی صاف میکند و میگوید شما بفرمایید چرا جواب تلفن های منو نمیدین؟
نگاهش میکنم و میگم هربار زنگ زدین خواب بودم امید دارم این رو بفهمه که یعنی همیشه مزاحمی! بعد میگوید خب چرا بعدش زنگ نزدی؟ نگاه تندی بهش میکنم و میگم چرا باید زنگ بزنم!؟ شما اصلا چکار داشتی که مثلا از 6.5 صبح که خواب بودم تا ساعت 8 که رسیدم شرکت 5دفعه زنگ زدی!؟ میگوید میخواستم حالتان را بپرسم!. تقریبا با صدای بلند میگویم حال من همیشه خوب است لازم نیست شما وقت و هزینه خودتان را برای حال من بگذارید. با وقاحت تمام میگوید کمی عصبی نیستید؟ در جا بلند میشوم و میگویم نه آقا عصبی نیستم اگر هم شدم به خاطر مزاحمتهای شما بوده. دیگه با من تماس نگیرید و الا یا من از این شرکت میرم یا شما مجبورید اینجا رو ترک کنید.
پ ن: سر حرفم هم هستم.
پ ن2: این آدم به اندازه کافی احمق هست که بترسم ممکنه گاهی به گزینه اسیدپاشی فکر کنه!
نیست ان
در خیابان
وقتی بعد از 8سال رانندگی در عرض 2 ماه 3بار تصادف می کنی یعنی همه چی آرومه و من کمر همت بستم برای کسب روزی حلال توسط قشر صافکار و مکانیک ...
محال
از همان روز که به سودای نزدیکتر شدن خوابیدیم از هم دور شدیم.
اندر احوالات ما
خواهرجان جفت گیری نمود و مراسم به خوبی برگزار شد.
.
.
صاحاب بلاگ به زندگی بازگشت.
رنگ های رفته دنیا
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کُشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به این که انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت.
.
.
رنگ های رفته دنیا - گروس عبدالملکیان
بوسه بر جنازه
حوا خطابم کرد و برایم شعر گفت... سالها پیش... اولین و آخرین شعرش برای من بود. امروز دیدم دوباره شعر می گوید، باز هم برای من گفته بود... بر دستانم بوسه زده بود.
...
1- فکر می کنم 30-20 دقیقه ست همکارم روبروی میزم ایستاده و درباره پروژه حرف می زند و نظر مرا می خواهد... من هم فقط دارم می شنوم و سر تکان می دهم بی انکه بدانم چه می گوید. در اخر هم نمی دانم چه گفته ام چون فقط شنیدم که گفت "باشه اجراش می کنم و نتیجه رو می گم"... حالا نمی دونم منتظر بمونم نتیجه رو بیاره و تا معلوم شه چی گفته و من چی گفتم یا برم دوباره ازش توضیح بخام!
همچین مهندسی ای می کنیم...
2- این روزها بیشترین میزان درگیری با خودم را دارم. دلیلش رو نمی دونم فقط مدام توی ذهنم می سازم و تخریب می کنم یک جورهایی بساز و بفروش!اما فروشی در کار نیست... نمی دانم این درگیری ها کی تمام می شود. دوست دارم یک روز که آرشیو اینجا را می خوانم همه چیز(چیزهایی که نمیدانم چیست)حل شده باشد.
3- مثل یک ماشین فقط صبح می رم شرکت ظهر می رم سازمان عصر میرم کلاس زبان شب می رم خونه دوش می گیرم و می خوابم...کی این ماشین اسقاطی می شود؟
4- دوستانی دارم بهتر آب روان...
5- ... و خدایی که در این نزدیکی ست...
ادبیات این روزها...
از ما...
پرده اول:
آقای مدیرعامل احضارم می کند و مثل همیشه به کارکرد اعضای گروه خرده می گیرد. می گوید این همه عقب ماندن از برنامه پروژه برای چیست؟ دلیل می آورم اما مثل همیشه راضی نمی شود فقط می گوید این که کاری ندارد این که کاری ندارد چرا کار جلو نمی رود هرچه می گویم انگار فایده ندارد...
و در نهایت می گوید تو باید پیشرفت کنی و وارد دستگاه دولتی بشی، به درد یک مسئولیتی در این دولت می خوری خوب وعده می دهی و اجرا نمی کنی... منم می گویم شما هم به درد مدیریت می خوری که نشستی بیرون گود و داد می زنی که لنگش کن...
در نهایت حرف هردومان یکی ست...
پرده دوم:
نجار آورده ام اتاقم را "کن فیکون" کند، میگوید نهایتا دوشنبه تحویلت می دهم. همه زندگیم را ریخته ام داخل هال و آشپزخانه و انباری... امروز چهارشنبه است و هنوز خبری نیست. زنگ زده ام که اوستا چه خبر؟ می گوید پدر انباردارمان فوت شده، انبار چوب بسته است، دست خودم هم شکسته. خودم می فهم اینها یعنی برو دو هفته دیگر بیا... تلفن را قطع می کنم.
پرده سوم:
از روزمره گی هایم می نویسم یعنی خوبم. و دوستدار عزیزان نگران حال اینجانب و این مکان.
...
فقط سکوت...
.
.
.
پ ن: این روزها نوشتنم نمی آید و حرف زدنم همچنین... یک جایی گیر کرده اند. ببخشید که می آیید و می خوانید و انرژی منفی می گیرید...
← صفحه بعد
نظرات ()