دخترانه

ناموجود_ موجود...

اينهاست

دلم ميخواهد برايت بنالم از همه چيز ...

اما ناله ام اين بار ناله ديگری است ناله عجز و ضعف نيست ناله يک مرد است همچون ناله شير در شبهای کوهستان

همچون ناله علی در شبهای نخلستانهای کوفه بی درد

ناله ام ناله غربت است. ميگريم گريستنی در زير آوار زندگی کردن

حرفهايم را می نويسم می گويم می شنوم اما گويا اين بار خودم نيز بيگانه هستم

ميگويم نه تا چيزی گفته باشم بلکه تا چيزی شنيده باشم حرفهايی که ديگر به قول شريعتی حتی سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

بايد بيانديشم. فقط و فقط بيانديشم

حرفهايم بيان ندارد. نه بيان دارد اما زبانی و کلمه ای نيست بيانش در خلوت است به صورت يک اخم يک موج و برق در پيشانی يک لرزش لب يک سکوت سنگين و غمناک يک لبخند تلخ حسرت بار تکان خوردن تند سر و گردن يا چرخاندن شديد زبان يا گازگرفتن ديوانه وار لب يا کوبيدن مشت بر پيشانی يا ناگهان برخاستن و قدم زدن زدن به حياط و کوچه و خيابان............

اينهاست جمله ها و واژه های حرفهای من. حرفهايی که ديگر در دسترس انديشه هم نيست اوج ميگيرند بی وزن می شوند و تنها در فضای خيالم پرواز می کنند

 

  
نویسنده : آفتاب ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :