در ستایشِ دادن...

مثل سیگار کشیدنِ دوباره می‌ماند، بعد از تَرک، بعد از این که با خودت گفته باشی دیگر لب به سیگار نمی‌زنم. من؟ سیگاری نیستم. نبوده‌ام هیچ‌وقت. فقط حدس می‌زنم مثل سیگارکشیدنِ دوباره می‌مانَد، بعد از تَرک، بعد از ماه‌ها. یک‌جورهایی حق مسلم خودت می‌دانی، حق هم شاید نه، نمی‌دانم، می‌دانی همین است که هست، و گریزی نیست. تلاش بیهوده موقوف. تن می‌دهی به دودِ لاکردار. حالش را می‌بری و چشم‌هایت هم، بله، گاهی.

وقت‌هایی مثل امشب، دلم می‌خواهد این اس‌ام‌اس آخری را نخوانم دیگر. حدس می‌زنم تویش چی نوشته شده. دلم می‌خواست می‌شد حدس نزنم. نمی‌شود. مرد همان «سیگار»ی‌ست که بود. توقع بی‌جا دارم از خودم، از او. تن داده‌ام. قبول. حالش را می‌بَرَم؟ نمی‌دانم. می‌برم گاهی. یک‌وقت‌هایی هم روز ازنو روزی از نو. گاهی مثل امشب، روز از نو، بی‌روزی، بی‌هوا، بی‌همه‌چیز.

یکی هم باید بردارد برایم نویسد تن دادن نیست الاغ، تن دادن نیست این. دل دادن است.

/ 1 نظر / 6 بازدید
روح سرگردان

خوش به حال خودم که سیگار رو ترک کردم[نیشخند]خیلی هم بهم تعارف میکننا ولی نمیکشم ...با خودم قرار گذاشتم تا آخر عمر نکشم...تازه از الکترو اسموک هم استغاده نمیکنم [شیطان]سخته ولی خب چیکار کنم دیگه ...این سیگار که شما در بارش نوشتی هرچی بکشی کش میاد ودرست میگی دل دادنه وگرنه سیگار زیاده سیگار کش هم زیاد من فکر میکنم بهتره برای دود سیگارمون ارزش قاییل بشم اون سیگاری رو بکشیم که دلمون میخواد نه تنمون