من

. طول کشید تا به ش فهماندم نمی توانم با او رابطه داشته باشم، یا به ابراز احساساتش پاسخ بدهم. دوست داشته شدن حس خوبی ست... ابراز احساسات هم خوب است اما به شرطی که تو اهلش باشی و یا نسبت به طرف مقابلت حسی داشته باشی وگرنه جز عذاب چیزی برایت ندارد... می گوید من زندگیم را فدای رفاقتم می کنم... و جواب می دهم من در زندگیم قوانین خودم را دارم و سرفصل این قوانین عدم ارتباط احساسی با مرد متاهل است.


. یک زمانی بود، ساعت ٢/۵ از کار میرفتم خونه. بعد هی آه می کشیدم که هی یادش بخیر یه زمانی از صبح خونه بودم و صفا میکردم. از ۵ ماه پیش کلاس برداشتم، ٧/۵ میرم خونه حالا یاد اون وقتا که ٢/۵ میرفتم خونه افتادم و هی... ٢هفته س کلاس زبان می رم حالا دیگه ١٠ می رم خونه... "تو خود حدیث مفصل بخوان..."


. تو فکر یه سقفم... اگر جیب عزیزم، خانواده و از همه مهمتر جامعه، فرهنگ و عرف حاکم بر آن اجازه دهد.


. پرونده پزشکی را پاره کردم و ریختم تو جوی آب جلوی داروخانه... داروها هم رفت تو سطل آشغال اداره.


. امسال، اردیبهشت رو سفیدمان کرد.

 

. یک عوضی زنگ زده خونه با مامان صحبت کرده، بدون معرفی خودش بعد مشخصات منو داده و گفته می خواد با من صحبت کنه... منم که نبودم مامان گفته نیست اونم قطع کرده رفته پی کارش. حالا مامان دلش مث سیر و سرکه می جوشه که این کی بوده که مشخصات منو داشته... میگم مامان جان رنگ مانتو رو گفته اونم که روزی صد نفر میبیننش، اگه رنگ چیز دیگه ای رو می گفت اونوقت نگران باش!

 

.. این مثلا خزعبلات! مسائل ذهن درگیر نویسنده است، نه به هم مربوطند و نه مایه نگران شدن خاطر عزیزان بهتر از جان!

/ 3 نظر / 3 بازدید
عادل

این بندی که در مورد اون عوضی بود خیلی خنده دار بود ... در ضمن شلوغی ذهنتون کاملاً قابل درکه .... زخیلی وقتهاست که ظرف چند دقیق از برنامه ریزی خریدن گوشت و مرغ برای خونه رسیدم به فکر کردن به مدارکی که فردا تو شرکت باید آماده کنم .....

روح سرگردان

چه ادبیات رکی داری ...من برعکس شما هستم...من همه رو دوست دارم ....خیلی ها رو یجور دیگه دوست دارم ...خیلی دوست هم دارم ...دوست خوب خوبه بی چشم داشت به قول خودت سو...فقط ی نفره که تو دنیا از من متنفره...خیلی هم متنفره ...خیلی... حرف زدن خوبه...خزعبلات نیست...میدونی الان که توی جزیره هستم اینجا زنهاشون روبنده میزنن...هیچی پیدا نیست!خیلی ناشکری که دست رد به سینه ی دوست زدی!!!![نیشخند]

میلاد

[گل][گل][گل] سلام در همه لحظات حضورم در وبلاگ سرشار از احساس و زیباتون با تعمق در دلنوشته های نغز و عمیقتون از دایره زمان خارج شدم. خوشحال میشم عطر حضور گرم و سبزتون رو تو رنگین کمان به یادگار داشته باشم.