درمان گر

روح آدم‌ها هم مثل جسم‌شان رشد می‌کند، بالغ می‌شود، درد می‌کشد، می‌شکند... تو اون روزایی که روح‌م درد داشت و بر اساس غریزه دنبال التیام دادنش بودم هیچ چیز نبود جز التیام موقت، جز مسکن

اعتراف می‌کنم بارها به مضر بودنش فکر کردم اما فکر دوباره درد کشیدن، حس خلسه‌گی، حس راحتی و شادی بعدش پاهامو سست می‌کرد و هر بار برا خودم دلیل می‌آوردم

گذشت و گذشت اما خیلی نه...، طولانی بود به خاطر دردهاش و زود گذشت به خاطر خوبی‌هاش

یعد یک‌روز بعد خلسه‌گی، انگار که پدرت برای اولین بار از بوی دهانت بفهمد که سیگار کشیدی یا تو جیب لباست یه پودر سفید و سرنگ پیدا کنه، انگار که از خونه بیرون بندازنت، که جایی برای رفتن نداشته باشی که به جوی آب فکر کنی برای خوابیدن برای همه روزها و شب‌های بعد از این... دیدم که دارم معتاد می‌شم بی انکه بفهمم...

من همیشه از این انگ... از معتاد شدن، از جوی آب وحشت داشتم و دارم

همانجا تصمیم گرفتم ترک کنم...حتی فکر کردن بهش درد داشت... اما حالا در حال ترک‌م. در خلسه‌ام...

پ‌ن: تو برای من آن مسکن بودی (حالا با هر اعرابی بخوانی به فتح ک یا به کسر ک یا هر چه)

/ 0 نظر / 3 بازدید