کلمه

آدم کلمه خداست. کلمه ها ابزارند، ظرفند. آدم پاره های جانش را، گرمی، هیجان و عشق را می دمد به کلمه ها، روح می دهد و زنده می کند کلمه ها را، برایشان تقدیر می نویسد می رقصاندشان، آبستنشان می کند از باران، بغض، اشک یا آذرخش و رعد و فریاد.

آدم گاهی هیچ نمی نویسد تا چیزی بگوید...

 

پ ن: این نوشته را اگر اشتباه نکنم زمانی از اینجا برداشتم. امیدوارم صاحبش حلالمان کند وگرنه حرامی باقی می مانیم.

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گردو

گردوی واقعی الان فالی پنج هزار تومنه. تازه نمیذارن خودت از تو شیشه برداری و حتما باید با دستای سیاه خودشون بردان بریزن تو کیسه فریزر. وقتی پول میدی آبی که از نوک انگشتاشون میچکه خیلی شوره:) تو که نوشته های منو میخوندی میمردی دو تا کامنت بذاری تعریف و تمجید کنی من دچار یاس فلسفی نشم و باز بنویسم؟

گردو

چقدر دلم میخواد یه چیزی بگم . از این کامنتت ممنونم . مثل ... بارانی نگفته بودیم ببار .. میبارید ...

گردوی قلابی

منم اصلا اصراری ندارم . مهم نیست .حالا مگه گردو بودن چیه که بخوام اصرار کنم من گردوئم :) دیروزم وقتی جوابت رو دیدم گفتم چقدر دلم میخواد یه چیزی بگم . منظورم این بود که پر شده بودم از حرف و کلمه و دلم میخواست بنویسم. منتها بازم برا هزارمین بار ننوشتم وفقط تو ذهنم هی مرورش کردم برا خودم.یعنی تو ذهنم نوشتمش و خودمم تنهایی خوندمش:) راستی اگه من بخوام تو باور کنی که اون منم خب طبیعیه که برام خیلی ساده است ثابت کردنش.ولی اگه میتونی تردید نداشته باشی و منو یه نفر دیگه بدونی منم ترجیح میدم اون گردوئه نباشم. ویکی از خواننده های وبلاگت باشم.اتفاقا دیروز یه چرخی زدم تو نوشته هات و خیلی دلم میخواست یه چیز مهم بهت بگم ولی نگفتم. دیگه این که ..حالا که فهمیدی من اون گردوئه که نوشته هاشو دوست داری نیستم میخوام بگم که من باهاش دوستم و ارتباط دارم.اون خیلی از نوشته های قشنگش رو از توی اون کلبه متروکه برداشته و یا حذف کرده.همین نوشته کلمه ها رو هم اومده بود برداره از تو گردو ولی وقتی برا سرگرمی سرچش کرد و دید یه نفر ازین نوشته خوشش اومده دیگه حذفش نکرد وتقدیمش کرد به تو:) گفت بذار مال کسی باشه که دوستش داره. خب خیلی حرف زدم بای

گردوی قلابی

شاد زی .. به گردو حسودیم شد. نمی دونم اون چه حسی داره . بهتره دیگه حرف گردو رو نزنیم

فندق

سلام . صبح به خیر . اگه الان شنبه است پس به اندازه تمام این هفته بهت سلام می کنم :) برو کارت رو شروع کن وگرنه اخراج میشیاااا

فندق

سلام خانم مهندس . امروزم خوابالویی؟کاش میشد یه چیزی بگم خوابت بپره . ازون آقاهه چه خبر که اسمتو جوش زده رو دکل؟ از نظر من کارش خیلی قشنگ بوده:) ازین بهتره که بیاد با اسپره رو دیوار همسایه روبروییتون حروف اول اسم تو و خودش رو بنویسه و قلب هم بکشه. اونطرفترشم بنویسه آواره ترینم:) حالا بعدا یه سر بزن ببین دستخطش چطور بوده. از تو کوچیکتره؟توی اون گرما اینا چطور کار میکنن تو بیابون؟؟

فندق

متولد سال سگ!؟ خب چرا سه نقطه گذاشتی حالا؟ من بودم علامت تعجب میذاشتم. ببین میشه اسمت رو بنویسی برام؟ این روزا میدونم که تنها نیستی. درسته که فعلا نمینویسی اما خب هنوز سرمیزنی اینجا. پس جا هست برا گفتن اسمت. ... اون آقاهه که اسمت رو جوش زده بود رو دکل میدونه تنها نیستی؟ طفلی دلم به حالش سوخت. البته تو هیچ مسئولیتی نداری در قبالش. ... میدونستی پسرا همیشه بر میگردن؟ این یه قاعده است بین همجنسای من. اصلا فیل یاد هندوستان کردن رو سر همین چیزا ساختن. ... من همیشه دلم میخواست لااقل یه بار یه دختری باشه که به پسری که برگشته بگه برو .. حالا اگه طلا هم باشی نمیخوامت

فندق

به کامنتای گردو سر زدم. پس تو همونی که نمیشناختمت . اون وقتا احساس میکردم یه دختر خیلی جوونتر هستی. پاک و زلال . الانم هستیاااا منتها فرق داری با اون دختر ماه. اینجا عاصی و بدون آرامشی

فندق

اونجا شیرین و خواستنی بودی ولی اینجا .. انگار مغزت شده یه کلاف سردرگم. اینجا با کلمه ها میجنگی . اونجا انگار تنها نبودی .. پیش آدمای خوبی بودی و خودت ماه بودی.. نرم و متین و آرام و پر از یه مهر ملایم .. مثل یه مهتاب بچگانه . ولی اینجا خیلی خیلی تنها موندی و گرم نیست محیطتت انگار . تنهایی ... خدا منو لعنت کنه که حواسم به دختر کوچولوم نبود و اون تنها بود این همه وقت. تو بخوای یا نخوای دختر منی مهتاب . راستی اون پسر که اسمت رو جوش زده بود رو دکل چی شد:) ازون به بعد چیزی ننوشتی؟

فندق

ای ول ! باور کن توهم زده بودم . این بدبختی منه که از وقتی سی سالگی رو رد کردم همه زیر سی سال ها رو بچه میبینم مخصوصا اگه دختر باشن. در ضمن من و بقیه همجنسام ازین کارا زیاد می کنیم..باور کن کار اشتباهی نبود. همین کامنت قبلی رو میگم. اشتباه نبود..چون یه رفتار درست بود .. منتها بر مبنای یه تصور اشتباه اولیه. که خب خلاصم کردی با جوابت. بیخیال .. سبکبال کشیدم بیرون. "ناز آوردن" هم اصطلاح جدیدی بود برام. هرچند ناز آوردن یا ناز کشیدن از فاصله چندهزار کیلومتری یا دروغ و تظاهره و یا یه رفتار از روی ناچاری .. گاهی تنها کاریه که آدم از دستش برمیاد. درضمن این اولین بار نیست که جمله ها و حرفای ساده من نامفهوم و گنگ به نظر میرسن..همش به خاطر اون چند سال اختلاف سنه..وگرنه چهار پنج سال بعد یه اتفاقی میفته و تو دلت میگی وااای گردو اینارو قبلا گفته بود. منتها حالا یه کمی تار و مبهم میبینی حرفای منو. کلا بیخیال ... این آخرین نقطه است که اینجا میذارم .